برترین رمان ها

دانلود رمان خیانت برای موبایل و کامپیوتر از برترین رمان ها | برترین رمان ها

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
راست ترين سخن و رساترين پند و بهترين داستان، كتاب خداست.
دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
توضیحاتدانلود رایگان فیلم و سریال

دانلود رمان خیانت برای موبایل و کامپیوتر از برترین رمان ها

دانلود رمان خیانت

دانلود رمان خیانت

 

رمان #خیانت

نویسنده: #سعیده_صفر_پور

دانلود رمان خیانت برای موبایل و کامپیوتر از برترین رمان ها

خلاصه:
خیانت چی می تونه باشه؟
یه فکر کثیف؟یه نگاه کثیف؟
یه لبخند کثیف؟یه حرف کثیف؟
یه حرکت کثیف؟یه هم آغوشی کثیف؟
یا یه عشق آلوده؟

چند وقت پیش بود؟
درست یادم نیست. الان دیگر تقریبا هیچ چیز یادم نیست.
چرا یادم هست. مگر میشود از یادم رفته باشد؟
آن روز خندیدم؟ نه اول شک زده نگاه کردم…بعد از ته دل خندیدم.
تا الان برای آن اتفاق یک لحظه هم گریه نکردم. فقط همان لحظه خندیدم.
یک جشن بود! شاید هم یک پارتی! نه یک تولد بود…تولد من بود.
تولد من در خونه ی من در اتاق من…
همه چیز خوب بود؟ نه فقط همه چیز عادی بود.

لباس مشکی بلندی تنم بود. از همان هایی که عاشقش بودم. اما الان چه؟ هنوز هم عاشق آن لباس ها هستم که شوهرم
برایم خریده بود؟!
سالن از هر وسیله ای خالی بود. به جای وسیله ها ،کلی آدم ایستاده بودن. من تماشاچی بودم.
همه بودند؟ همه یعنی دوست، فامیل و همکار؟ آری … دوست و فامیل و همکار همه بودند.
تمام شب با خود گفتم: “چرا تولد گرفتم؟”
آهنگ گذاشتند. از همان آهنگاهایی که من ازشان متنفرم. همه آمدند وسط و شروع کردند به تکان دادن ناموزون
خودشان.
از کی آنجا نبود؟ از کی ندیدمش؟
مادرمم آمد کنارم و حرف زد:”برو شوهرتو پیدا کن و بیار وسط باهم برقصید. من موزیک رو خاموش میکنم توم برو
بیارش. بیچاره اینقدر زحمت کشیده واسه این تولد.”
از کنارش رد شدم و رفتم گوشه ای دیگر ایستادم. حوصله ی رقصیدن را نداشتم.
راستی از کی شروع شد این حس دوست نداشتن؟ چرا مادرم را دوست ندارم؟
آهنگ اول تموم شد. فردی دستگاه را به کل خاموش کرد. این یعنی من و شوهرم باید برویم وسط و مثل همه بیهوده
بدنمان را تکان دهیم.
مادرم همه را ساکت کرد و شروع کرد به سخنرانی. مثل همیشه سرم را انداختم پایین و سعی کردم به هیچکدام از کلمات
خارج شده از دهانش گوش ندهم.
یلدا پیشم آمد و باز از سردردش ناله کرد. حوصله هیچکس را نداشتم. سریع گفتم”باشه… باشه… برو تو اتاق ما دراز
بکش…کسی اونجا نمیاد.”یلدا رفت.
آن لحظه به چه فکر می کردم؟ چرا یادم نمی آید چه چیزدر ذهنم بود؟
همه دست زدند. حتما چیز جالبی از مادر من شنیده بودند. من هم دست زدم. ساناز آمد کنارم و گفت”همیشه واسه خودتو
شوهرت دست میزنی؟”
دستم خشک شد. داشتند برای من و شوهرم دست می زدند؟
دوباره همه ساکت شدند و مادر ادامه داد. صدای جیغ در صدای مادرم وقفه ایجاد کرد.
چرا اول از همه نرفتم ببینم که بود و چرا جیغ زد؟ چرا گذاشتم بقیه زودتر بروند؟

 

به این پست امتیاز دهید.
Likes0Dislikes0
5 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

15 + چهارده =