برترین رمان ها

دانلود رمان تكيه گاهم باش جلد اول برای کامپیوتر و موبایل | برترین رمان ها

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
راست ترين سخن و رساترين پند و بهترين داستان، كتاب خداست.
یکشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۷
توضیحات

رمان تكيه گاهم باش جلد اول برای کامپیوتر و موبایل

تكيه گاهم باش

تكيه گاهم باش

 

 

نويسنده : نگار

قسمتی از این رمان زیبا:

ـ معني اون ايميل چيه ؟رژان تازه متوجه قضيه شد و همه چيز را فهميد . با خودش زمزمه كرد “پس

بالاخره خوندش” ـ با تو ام چرا ساكتي ؟ اون حرفا چه معني داره ؟ رژان كه ديد ديگر نمي تواند سكوت

كند با بغض گفت : ـ يعني درك اون كلمات اينقدر برات سخته ؟!راستين دستانش را از هم باز كرد و

گفت : آره …آره تو بگو تا بفهمم . ـ برو يه دور ديگه بخون حتماً اينبار مي فهمي .

خواست بره كه او مچ

دستش را گرفت و نگه ش داشت . ـ كجا مي ري ؟بمون جواب منو بده . تو فكر كن من اونو پاك كردم .

يه بار خودت بگو تا باور كنم كه اشتباه كردم . رژان پوزخند عصبي اي زد و گفت : اگر دوست نداري باور

كني خب چرا اينقدر خودت رو عذاب مي دي ؟ راستين دست او را رها كرد و با ناباوري در حالي كه

صدايش به زحمت شنيده مي شد گفت : پس حقيقت داره ؟رژان كه اشك هايش جاري شده بود با

لحن تلخي گفت : آره . … آره حقيقت داره …اين كه من دوست دارم و تو تمام اين سال فقط داشتي

به من ترحم مي كردي غافل از اينكه منو روز به روز بيشتر به خودت وابسته مي كردي …. تو برام يه

سراب بودي و هستي …. ديگه همه چيز تموم شد …

 

 

 

 

چه فرقي به حالت مي كنه ؟راستين حال بدي

داشت . عرق سردي روي پوستش نشست . نمي توانست باور كند . چشمانش را بست و با خود

زمزمه كرد “اين امكان نداره … نه امكان نداره”ـ چرا اين حقيقت تلخي هست كه هر دومون بايد باورش

كنيم . من باورش كردم اما تو ….و به هق هق افتاد . راستين چند قدم سويش رفت و با التماس گفت:

خواهش مي كنم رژان … با من بازي نكن …چه طور امكان داره … هيچ مي فهمي داري چي مي گي

؟ … خواهش مي كنم گريه نكن . به من جواب بده . رژان گريه اش را قطع كرد و گفت : ـ اينقدر برات

عجيب و باور نكردنيه ؟راستين ناباورسرش را به طرفين تكان داد و گفت : من اصلاً هيچ وقت فكرشم

نمي كردم … كه تو… تو منو … نتوانست جمله اش را كامل كند بعد مكثي گفت : چه طور مي تونی؟

چرا راستين ؟ چرا فكر مي كني اين موضوع اينقدر غير منطقي هست ؟ اينكه من دوست دارم رو مي

گم . تو حتي مي ترسي به زبون بياري …راستين دستش را مشت كرد و گفت : هيچ مي فهمي من

چند سال از تو بزرگترم ؟ اگر بهش فكر نكردي الان فكر كن . و با لحن كوبنده اي گفت : دوازده سال ….

مي فهمي ؟ـ آره تو راست مي گي … من اين چيزها رو نمي فهمم … من فقط اون احساس قوي اي

كه تو تمام وجودم رشد كرده رو مي فهمم …

 

به این پست امتیاز دهید.
Likes0Dislikes0
196 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.