برترین رمان ها

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم برای موبایل و کامپیوتر - برترین رمان ها

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
راست ترين سخن و رساترين پند و بهترين داستان، كتاب خداست.
دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
توضیحات

رمان فصل پنجم عاشقانه هایم برای موبایل و کامپیوتر

 فصل پنجم عاشقانه هایم

فصل پنجم عاشقانه هایم

 

 

نام رمان : فصل پنجم عاشقانه هایم

♥ نویسنده : لیلین

♥ تعداد صفحات : ۴۷۶

♥ خلاصه داستان :

عقیق که چندسالی می شد فداکارانه خودشو وقف مشکلات زندگی خواهر ها و برادرهاش کرده ، بر اثر یه اتفاق کوچیک پی می بره که این میون از محبت و سادگیش سواستفاده شده و اون پاسخ مناسبی در جواب این چند سال فداکاری نگرفته و حالا که پا به سی سالگی گذاشته و با وجود دوتا نامزدی نا موفقی که تو این مدت داشته، تنهاست و نه شغل ثابتی داره و نه آینده ی تامین شده ای. اون تصمیم می گیره خودشو از این شرایط نجات بده اما انگار لازمه برای این منظور یه سری آدما و اتفاقات تو گذشته رو دوباره باهاشون روبرو شه و مرورشون کنه

  قسمتی از متن :

صدای تعارف مامان به شوهر مهناز تا اینجا هم می اومد. توی هال نشسته بودم و سعی داشتم قبل از اینکه آتیش پاره های مهناز سربرسن برگه های پخش و پلای دور خودمو به زحمت جمع کنم. این پای سنگین گچ گرفته هم یاری نمی کرد.

رو زمین سینه خیز شده بودم تا آخرین برگه رو با کلی تقلا بردارم که مهناز، شانار به بغل وارد شد.

_ داری تمرین شنا می کنی؟

نفس نفس زنان سرجای اولم برگشتم و با دلخوری گفتم:

_ داشتم اینارو از زیر دست و پا جمع می کردم.

چپ چپ نگام کردو شانار رو که با دیدنم ذوق کرده بود و دست و پا می زد زمین گذاشت. خم شد برگه رو برداشت و درحالیکه زیر لب غرغر می کرد اونو به دستم داد.

_ یکی نیست بهش بگه مجبوری مگه.

شانار رو همزمان تو بغلم گرفتم و اون به عادت همیشه صورتشو تو انحنای گردنم فرو برد. بوسه ی کوتاهی رو موهای مجعد بورش زدم و همزمان دنبال اون یکی شون گشتم.

_ پس شایلین کجاست؟

ساک وسایل بچه هارو کنار خودش روی زمین گذاشت و نفسی تازه کرد.

_ پیش مامان رامین موند. نمی تونستم هردوتاشون رو که با هم بیارم.

_ آقا رامین چرا نیومد تو؟

گره روسری شو باز کرد و با پرش خودشو باد زد.

_ کجا پاشه بیاد آخه؟ میخوایم خیر سرمون دوکلوم حرف زنونه بزنیم.

_ فرصت نکردم بابت اون شب که تو بیمارستان موندی ازش تشکر کنم.

به حالت بامزه ای ابرویی بالا انداخت.

_ از اون چرا؟! خوبه من تا صبح یه لنگ پا بالا سرت بودم.

همزمان با این حرفش مامان که با یه سینی چایی وارد شده بود، گفت:

_ تا عمر دارم شرمنده تم مهناز جون. گرفتاری ما هم شد وبال گردن شما.

و با این حرف نگاه سرزنشگری به من انداخت و مهناز که اصلا انتظار نداشت مامان حرفاشو بشنوه حسابی سرخ و سفید شد.

_ نفرمایین خاله جون، وظیفه ام بود. گفتن که نداره خودتون بهتر می دونین عقیق واسه من با شهناز فرقی نداره. مث خواهرمه.

 

به این پست امتیاز دهید.
Likes0Dislikes0
42 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.