برترین رمان ها

دانلود رمان محکومه شب پر گناه برای موبایل و کامپیوتر | برترین رمان ها

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
راست ترين سخن و رساترين پند و بهترين داستان، كتاب خداست.
یکشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۷
توضیحات

رمان محکومه شب پر گناه برای موبایل و کامپیوتر

محکومه شب پر گناه

محکومه شب پر گناه

 

 

 

رمان محکومه شب پر گناه (جلد ۲ قدیسه ی نجس)

نویسنده : کلاله قربانی

 

 

 

 

چی کار مى کنى؟!

ـ پیاده مى شم.

عینک دودیش رو زد بالاى سرش، رو موهای بالا داده اش:

ـ واسه چى؟!

در رو بیشتر باز کردم:

ـ به خودم مربوطه.

خندید:

ـ پس چرا سوار شدى؟!

ـ اونم به خودم مربوطه.

بازم خندید، چرخیدم سمتش:

ـ چرا جلوى پام نگه داشتى؟!

چشمکى زد:

ـ به خودم مربوطه.

حال و حوصله ى خندیدن نداشتم، اخم کردم.

ـ خیلی خب اخم نکن، واسه ثوابش!

اخمم بیشتر شد:

ـ ثواب؟!

مثل این که خیلى خوش خنده بود چون بازم خندید:

ـ آره، ثواب! دیدم پیاده اى گفتم سوارت کنم.

خندیدم:

ـ بهتره واسه هر کسى از این ثوابا نکنى!

ابروش رو انداخت بالا:

ـ خودت رو هر کسى ندون.

براق شدم که با خنده ادامه داد:

ـ تو مثل هیچ کس نیستى!

از کاراش خنده ام گرفت.

روى فرمون آروم ضرب گرفت:

ـ من بهت گفتم چرا ثواب کردم. حالا تو بگو چرا سوار شدى؟!

پوزخندى زدم. پاپى از رو پام پرید پایین. با همون پوزخند زمزمه کردم:

ـ فکر کردم یکى اومده دنبالم، ولى….

سوت کوتاهى زد:

ـ آها، طرف قالت گذاشته؟!

شونه بالا انداختم و بى خیال ادامه دادم:

ـ ماشین خودته؟!

لم داد رو صندلى:

ـ نه! مال بنگاهیه که توش کار مى کنم. گاهى که طرف نیست برش مى دارم و مى زنم ددر. دخترا فقط به همین نگاه مى کنن.

ـ آها! یعنى منظورت اینه که من به خاطر ماشینت سوار شدم؟! پس درست فکر کردى!

 

 

تعجب کرد:

ـ چرا خودت رو لو مى دى؟!

ـ دروغ نمى گم، تو هم خودت رو لو دادی! فکر کردم یکى دیگه اى، ولى….

ـ اگه یه درصدم شک داشتى نباید سوار مى شدى!

با خودم فکر کردم! راست می گفت؟! چرا سوار شدم؟! مگه مطمئن بودم تیرداده؟! شاید یه تصمیم! خیلى آنى! یا یه توجیه! توجیهى که مثل بهونه اس! سوار شدم تا براى یه بارم که شده درک کنم حرفاى پشت سرم رو! ولى نتونستم! نتونستم بیشتر پیش برم! بذار هر کى دیده سوار این ماشین مدل بالا شدم، هر چى دلش خواست فکر کنه! بخوام یا نخوام همینه که هست! همون حرفا! دختر خراب!

لبخند کمرنگى زدم و با دستم یه ضربه ى خیلى کوتاه که حتى حسش نکردم زدم به پیشونیم:

ـ عزت زیاد.

خندید:

ـ برو، تو مالش نیستى!

واسم عجیب بود که چرا صادقانه حرف مى زنه. به سر و وضعش نگاه کردم! نشون نمى داد این ماشین مال خودش نیست. اهمیتى ندادم و ساکم رو از رو پام برداشتم و پیاده شدم. در رو بستم و خم شدم و از پنجره بهش گفتم:

ـ ببین، خدا اجرت بده. ولى با ماشین غصبی ثواب کردن حرومه.

خندید:

ـ برو دختر بذار به کارمون برسیم.

جدى شدم:

ـ واسم عجیبه که این قدر زود رام شدى.

سرش رو تکون داد:

ـ همین جوریش که به اسم ثواب گناه مى کنیم. حالا به زورم مى بردمت فردا آهت من رو مى گرفت بدبخت تر مى شدم.

بعد چشمکى زد و آروم انگار که کسى دور و برمونه و فقط من باید بشنوم گفت:

ـ نمى خوام به زور کسى رو سوار کنم.

بعد گازش رو گرفت و رفت. خنده ام گرفت. شــــــوت! یکم که دور شد دنده عقب گرفت و برگشت. شیشه رو داد پایین و گفت:

ـ اونى که می خواى حتما نتونسته بیاد، تو برو پیشش. اونى به نظر نمیاى که بشه ازت گذشت! اگه قالت گذاشته باید خیلى احمق باشه! برو، شاید بعدش وقتى نباشه.

به این پست امتیاز دهید.
Likes2Dislikes1
295 views مشاهده
برچسب ها
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.