برترین رمان ها

دانلود رمان تو ، بار دیگر برای موبایل و کامپیوتر - برترین رمان ها

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
راست ترين سخن و رساترين پند و بهترين داستان، كتاب خداست.
یکشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۶
توضیحات

رمان تو ، بار دیگر برای موبایل و کامپیوتر

تو ، بار دیگر

تو ، بار دیگر

 

نام رمان : تو ، بار دیگر

نویسنده : زهرا اسدی

ژانر : عاشقانه. اجتماعی

داستان در مورد اسفندیار پسر بزرگ خانواد‌ه‌ای است که تابستان‌ها در کنار پدربزرگ و مادربزرگش در گلاب‌دره

به ییلاق می‌پرداخت. دیپلم داشت و این سبب شد خان ده از او بخواهد به فرزندش سواد بیاموزد. خانه‌ی اربابی

خان در برابر عمارت با شکوه پدری اسفندیار چیزی نبود؛ اما در آن خانه دختری زندگی می‌کرد که عشقش با

گذر زمان در تار و پود اسفندیار رسوب می‌کرد و آن خانه را هزار برابر بزرگ‌تر و با ارزش‌تر از هرجایی می‌پنداشت.
عشقی که ذره ذره در رگ‌هایش نفوذ می‌کرد و او را از هر چه غیر معشوق بود دور می‌کرد.
اسفندیار پس از سال‌ها بعد از انقلاب برای سر زدن به مزار پدربزرگ و مادربزرگش راهیِ گلاب‌دره شده و یادآوری آن روز‌های جوانی و آن طلسم سوزاننده عشق، زندگی‌اش را تحت الشعاع قرار می‌دهد…

 

 

قسمتی از داستان :

نسیم خنکی با مو‌های روی پیشانی‌ام بازی می‌کرد. تمام قد روبه‌روی خانه‌ی وسیع و زیبای آقابزرگ ایستاده بودم. پاهایم سنگین شده بود و نمی‌توانستم قدم از قدم بردارم. ناگهان صدای خنده خفیف دخترکی به لاله گوشم پیچید…
نگاهم را به راست چرخاندم، کسی نبود. ناگاه صدا از گوش چپم شروع به خندیدن کرد… ده بار به این طرف و آن طرف نگاه کردم. نه! نبود… نبود… نبود…
تصویر مبهمی از چشم‌هایش در ذهنم بود. چشم‌هایم را روی هم گذاشتم… نه! حالا می‌توانستم دقیق ببینمش… چشمهایش را. نگاهش را… مژه‌‌های بلند و فر خورده‌اش را… نه! مبهم نیست. انگار همین الان است. همین لحظه است که رو به من گفته بود: “چرا حرف نمی‌زنی؟ مگه لالی؟ “
آخ تهمینه…تهمینه…
صدایی رشته‌ی افکارم را پاره کرد.

– سلام آقا. مال این طرف‌ها نیستی نه؟
– سلام… چرا… چرا… حاج سیف الله… نوه حاج سیف الله هستم.
پیرمرد که به زور دست‌های هیزم را پشتش نگه داشته بود، چشم‌‌های تنگ از نور آفتابش را تنگ‌تر کرد و به چهره‌ام دقیق شد. جز به جزء چهره پرچین و چروک زحمتکشش، پر از سوال و کنجکاوی بود. نگذاشتم بیشتر به خودش فشار بیاورد. سرم را بالا گرفتم و با صدایی که برای خودم هم غربیه بود، گفتم: “اسفندیارم.”
پیرمرد به ناگاه تکانی خورد

به این پست امتیاز دهید.
Likes1Dislikes0
749 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.